تأثیر ادبیـات بر نقـاشی ونگارگری....
در تعریف مبانی هنر ما ،در شعرها نمونه ها وتعاریف وجود دارد
چندت از نقطه وحدت همه گفت است وشنید
نقطه چون شد متعین خط از آن گشت پدید
پس تعیین متعدد شد وسطحی گردید
جسم در عالم امکان زعدم رخت کشید
این همه صورت موهومه که آید به نظر
از سماوات وزمین وجهت وزیر وزبر
هم ز اجسام وهیولی وصور
چون سرابی است که پنداشته آبش چشمان
نقد از دیوان فرصت الدوله شیرازی-نقاش ادیب وپزشک
توضیح مبانی توسط سعدی در کلیات وجود دارد.نظامی نیز نقل کرده، نقاشی وطراحی در فضای عمومی شهری وفرهنگی اهمیت داشته وبجا ومتناسب بوده.
(از تصاویر کوه خواجه سیستان نمونه هایی هست که در آنها چیزهای قابل توجه وعجیب وجود دارد که تا قاجار ادامه دارد نزدیک 1900 سال سند نقاشی داردکه دورگیری ،رنگهای تخت ، پس زمینه،وجنبه های تزئینی ،صورتهای گرد ورنور و...ور در قرون اولیه اسلامی این ویژگیها آشکار میشود ونمود پیدا می کند.)
حالت آرمانی یک سوارکار هنگام سواری که نیمرخ شده ودرحال کشیدن کمان خود ، وجود دارد که نیمرخ نمایی در هنر پارت ازین حالت برگرفته شده .سه رخ در فرهنگ ایران نشانه ای ونمادین ونیمرخ حالت یا نمادی از قهر وتمام رخ آشتی می باشد.اما سه رخ حالتی بین قهر وآشتی است ورمز آلود است.سه رخ آرمانی شده ودر نقاشی تا دوره قاجاریه بازنمود دارد.در آثار سلجوقیان (به نظر غربی ها اگر عناصر مردانه را از صورت ها حذف کنید مشخص نیست زن یا مرد می باشد چون صورتها زن می باشد)و در این آثار به خوبی نمایان است، در نگارگری عناصر زیباشناسانه برای صورت مشترک بین زن ومرد می باشد.مثلا در هنر قاجاری به طور وضوح وجود دارد(تابلوی حضرت یوسف)که لب کوچک کمر باریک و...ودلیل سه رخ بودن صورت در نقاشی نمادین وگرد بودن صورت که نشان دهنده سلامت است ودر ادبیات نماد در نظر گرفته شده وبرای مؤنث خورشید وبرای مذکر ماه در نظر گرفته شد.وباز هم در ادبیات صورت معشوقگان به ماه تعبیر شده ودر آنجا زلفها را به شام وتیرگی شب وصورت را به نور که در این جا استثنا دارد که صورت را به ماه تعبیر کرده که در کل ماه مذکر است.ماه متولد می شود در اواسط ماه بلوغ پیدا می کند نماد بلوغ کامل شدن است وعاشق می شود وبه دنبال معشوق روان می شود ورفته رفته لاغر می شود واز بین می رود وبازنموآن در نقاشی به طور کامل مشخص است .وشهریار می گوید:
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همرنج من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
شعرای قرن 4 و5 در سبک خراسانی به خوبی شرح وفصل داده شده.خواجوی کرمانی تصویر گری قابل توجه است وسعدی و...
به قول سعدی:
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع ونخیل
وهنگامی که می خواهد لاغری وضعف مردم را بگوید:
که شد بدر سیمای مردم هلال
وهنگامی که صورت پر وسه رخ است به این دلیل است ومد نظر بودن اصل چهره شخص زیاد مهم نبوده وجنبه نمادین مهم بوده.ورنگهایی که در صورتها استفاده می شده وحتی مرقعات مکتب اصفهان هست وصورتها روشن است ودر واقع توجه به نوری است که باید به صورت متوجه باشد وصورت از پس زمینه روشن تر باشد.
حال به عناصر داخل صورت:ابروی کمانی آرمان زیبایی شناسی ابرو وچشم درشت ودهان هر چه قدر کوچکتر زیبا تر است.وحدیثی از حضرت رسول که:هر کس خدا را بشناسد زبانش بریده می شود.نشانه کم سخن گفتن دهان کوچک است.وسعدی نیز میگوید:«زبان در کش، ار عقل داری وهوش.»یا کم گوی وگزیده گوی چون دُر...سکوت نیز درفرهنگ شرق این است که اصلا حرف نمی زنند.ودر تفکر ذن اصلا راهبان حرف نمی زدندوعرفای اسلامی ما نیز حرف نمی زدند وبر این عقیده اند که انسانی که به فهم وشعور میرسد حرف نمی زند وحرف در مرتبه نازل قرار میگیرد.اتفاقی که بین اویس قرنی وپیامبر افتاد که هیچ حرفی بین این دو رد وبدل نشد اما از حالات همدیگر با خبر بودند.در ادبیات سکوت بسیار زیاد ذکر شده.مجسمه های سومری وآشوری بسیار کوچک اند وچشمها بزرگند.واین مردم با ادبیات رابطه داشتند.خوب دیدن بجای حرف زدن اهمیت دارد.در منطق الطیر عطار داستانی به نام شیخ صنعان ودختر ترسا هست که شیخ با مریدان به سمت مکه در حال حرکت بوده وخواب دختری را می بیند وشیخ راه کج کرده به سوی امپراطوری رم شرقی ودختر نیز بسیار شیخ را امتحان می کند وتا جایی که شیخ خوک بانی می کند وعطار با ذهن هنرمندانه زیبایی های این دختر را اینچنین می گوید:
در طریق حسن در برج جلال آفتابی بود بی مثال اما بی زوال
ابرویش بر ماه طاقی بسته بود مردمی بر طاق او بنشسته بود
......
همچو چشم سوزنی شکل دهان بسته زناری چو زلفش در میان ....
بعدا فرصت الدوله:
خواهم که در صورت گری نقش دهانش را کشم
گو در سخن آید لبش تا من نشانش را کشم
دهان کوچک را اینچنین به تصویر میکشد.
از بهر آن کاید همی بادام با شکر نکو زان رو من اول چشم او وان گه دهانش را کشم
این دهان کوچک دلیل دارد واین ویژگیها در جای جای ادبیات ماوجود دارد ودر فرهنگ ما ایرانی ها آرایش در صورت که در دورانی مردان نیز آرایش میکردند وهفت گونه آرایش وجود داشت:سرخ آب،سفید آب،زرک ،خال،حنا،وسمه،کسمه – که هنوز هم رواج دارد.در رنگ گذاستن روی لب سرخاب را با عسل ترکیب می کردن که این هم شیرینی داشت وهم باعث بسته شدن لب میشد که توجه به مراقبه وسکوت بود که در شعر نیز چنین است:
شوری ز مگس خواست برآن صفحه تمثال چون صورت آن لعل شکر بار کشیدم
که این شکر بار بودن به خاطر استفاده از عسل است.در تفسیر قرآن رشید الدین میبدی مثالی میزند که:پسری بود که پدر زرگری داشت ودر راه مکتب خانه شیفته دختری شد وگاهی سر گذر می ایستاد واز دختر خواهش صحبت داشت واین شخص پس از مدتها تلاش بی فایده پیش پیری رفت وپیر به او گفت که زنها از جواهر نمیگذرند واو سر راه دختر جواهر ریخت ودختر اعتنا نکرد و بعد شروع کرد لگدمال کردن جواهرات ودختر بر میگردد ومی گوید چرا این کار را میکنی وپسر در جواب :به خاطر همین کلام شما.وسکوت نگرش فلسفی دارد ولب کوچک به این دلیل است.
ابروها که آرمان آن ابروهای کمانی است ودر بین النهرین نیز این ویژگی هست.
اندیشه نمودم که کشم ابروی آن رو اندیشه جوکج بود کمان وار کشیدم
بر صفحه ام از بانک زه آمد آن سخت کمانی که به شوار کشیدم
نقش مژه اش را به یکی ناوک دلگون خون ریز تز از خنجر خون خوار کشیدم
ابروهای کمانی نماد ومثالی برای زیبایی است ودر دوره قاجاریه نقاشان غربی بودند که فتحعلیشاه تابلوهای پادشاهان را(اطریش) را رد می کند وبه مهر علی یا میرزا بابا می گوید تابلوی وی را بکشند و برای غرب هدیه می فرستد.وانجمن خاقان را تشکیل داد وتخلص خود فتحعلیشاه خاقان بود وبه واسطه ارتباط با ادبیات است که می پسندد چهره اش این چنین باشد ومیداند که این نوع تصویرگری تمام نمادهای زیبایی شناسی ادبیات است که توسط این نقاشان کشیده میشود.واستفاده و رواج این نمادهاست که در نگارگری ما چهره زن ومرد شبیه می شود.در جریان فرنگی سازی نقاشی ایرانی هم ما این معیارها را هنوز داریم .ما حتی در تصاویری که روی ظروف قرن چهارم در ری استفاده میشده نیز این مشخصات را دارند.و در کل تمام این نمادها وعناصر مبنی بر خصایص خوب وعرفانی اخلاقی است که تمام استفاده میشده چرا که به قولی طبیعت ناقص است وهنرمند باید آن را اصلاح کند.جایی دست کوتاه یا اصلا پیدانیست مثا کیمونوهای ژاپنی وبسیارند ازین نمونه ها که بیان آنها به درازا می انجامد.
دلایل گرایش به غرب در اواخر قاجار ودوره معاصر
از حکومت ناصر الدین شاه به بعد گرایش به غرب آغاز می شود تا پایان حکومت احمد شاه قاجارادامه دارد اما در دوره پهلوی کاملا تحت تأثیرغرب قرار میگیرد.حتی ادبیات نیز تحت تأثیر قرار گرفت و شعر نو به وجد آمد.ادای روشنفکری وگرایش به غرب در نقاشی نیست یک گرایش کلی است وخاص هنر خاصی نیست.در دوره دوم پهلوی گرایش وحرکتی به وجود آمد واز نمونه نقاشان آن می توان سهراب سپهری را نام برد.
این جریان را که غربی گرایی می گویند را کسانی مثل مهر علی میرزا بابا محمد زمان آقا صادق آقا لطفعلی صورتگر شیرازی وآخرین های آن صنیع الملک را می توان نام برد . صنیع الملک پس 3 سال در غرب بودن سپس در روزنامه دولت علیه تصاویری چاپ کرده که در نقاشی دخل وتصرف کرده ونقاشی را با معیارهای ایرانی تصویر کرده.اما ابوتراب کاملا عکس را به تصویر کشیده.بعضی ها کمال الملک را نقطه انحطاط نقاشی قلمداد کردند و به وی تهمت زدند.اما وی برایند دوران پر آشوب سیاسی است و خواست هیئت حاکمه دراجرای نوع آثارش بی تأثیر نبوده.واقعیت امر اینست که جریان نقاشی ناتورالیستی رواج پیدا می کند که نقاشی غربی الگو ومعیار شده و کمال الملک نیز همچون بقیه در این دوران از استقلال برخوردار نبوده وبعضا سفارشات هیئت حاکمه را به تصویر می کشد.جریان غربی بازنمایی عناصر وفضا وفرم هنر ایرانی در سبک ومکتب جدید است.در کارهایی از وی میتوان هویت شرقی را پیدا کرد.مثلا در فالگیر بغدادی دو زن عرب با فرمی شرقی است.وهویت ایرانی یعنی لباس فضا فرم وساختار رنگی وجود دارد وبومی نقاشی کرده است.از شاگردان کمال الملک تحول غربی صورت گرفت از جمله علیمحمد حیدریان است که وی اولین معلم دانشگاه هنر بود.وعامل الگو برداری از نقاشی غربی کسانی چون اندره گودار وحیدریان بودند ورفته رفته عناصر نقاشی غربی استفاده شد.حیدریان زبان فرانسه خوب صحبت می کرد ورفت فرانسه وبا امپرسیونیست آشنا شد ودر کارهای خودسعی کرد یک گام از آنها جلوتر برود.قدرت قلم وتاشهای رنگی و رها کرن قلم مو روی کار از ویژگی آثار وی است.
حتی موسیقی ایرانی نیز به سمت غرب گرایش پیدا کرد وسینما نیزبه این امر کمک کرد.
| سیــــــــــمرغ در ادبیات واسطوره |
درایران باستان:سابقه ی حضور این مرغ اساطیری در فرهنگ ایرانی به پیش از اسلام می رسد.آن چه از اوستا و آثار پهلوی بر می آید ، می توان دریافت که سیمرغ ، مرغی است فراخ بال که بر درختی درمان بخش به نام "ویسپوبیش" یا "هرویسپ تخمک" که در بردارنده ی تخمه ی همه ی گیاهان است ،آشیان دارد.در اوستا اشاره شده که این درخت در در دریای "وروکاشا" یا "فراخکرت" قرار دارد.کلمه ی سیمرغ در اوستا به صورت "مرغوسئن" آمده که جزء نخستین آن به معنای "مرغ"است و جزء دوم آن با اندکی دگرگونی در پهلوی به صورت "سین" و در فارسی دری "سی " خوانده شده است و به هیچ وجه نماینده ی عدد 30 نیست ؛ بلکه معنای آن همان کلمه ی"شاهین" می شود.شاید مقصود از این کلمه (سی) بیان صفت روحانیت آن مرغ بوده است.(1)
در شاهنامه فردوسی و منظومه های حماسی:سیمرغ بعد از اسلام هم در حماسه های پهلوانی هم در آثار عرفانی حضور می یابد.سیمرغ در شاهنامه ی فردوسی دو چهره ی متفاوت یزدانی (در داستان زال) و اهریمنی (در هفت خوان اسفندیار ) دارد. زیرا همه ی موجودات ماوراء طبیعت نزد ثنویان (دوگانه پرستان ) دو قلوی متضاد هستند.سیمرغ اهریمنی بیشتر یک مرغ اژدها ست ، فاقد استعداد های قدسی سیمرغ یزدانی است و به دست اسفندیار در خوان پنجمش کشته می شود. ورود سیمرغ یزدانی به شاهنامه با تولد" زال" آغاز می شود."سام "پدر زال فزمان می دهد فرزندش را که با موهای سفید به دنیا آمده در صحرا رها کنند تا از بین برود.سیمرغ به سبب مهری که خدا در دلش می افکند ، زال را به آشیانه می برد و می پرورد.سرانجام وقتی سام به دنبال خوابی که دیده است به پای البرز کوه (جایگاه سیمرغ)(2) به سراغ زال می آید ،سیمرغ بعد از وداع با زال پری از خود را به او می دهد تا به هنگام سختی از آن استفاده کند.سیمرغ دو جا در شاهنامه کمک های مهمی به زال می کند. یکی به هنگام به دنیا آمدن رستم که به علت درشت بودن تولدش با مشکل مواجه شده است و سیمرغ با چاره جویی به موقع این مشکل را بر طرف می کند. دیگری به هنگام جنگ رستم و اسفندیار است که رستم ناتوان از شکست دادن اسفندیار با روشی که سیمرغ به وی می آموزد موفق می شود اسفندیار را در نبرد مغلوب کند.سیمرغ هم چنین زخم های بدن رستم را هم مداوا می کند.
اگرچه در شاهنامه سیمرغ به منزله ی موجودی مادی تصویر می شود ،اما صفات و خصوصیات کاملا ً فوق طبیعی دارد.ارتباط او با این جهان تنها از طریق زال است. به یکی از امشاسپندان یا ایزدان یا فرشتگان می ماند که ارتباط گهگاهشان با این جهان ، دلیل تعلق آن ها با جهان مادی نیست.سیمرغ در دیگر متون اساطیری فارسی هم چون " گرشاسب نامه " ی "اسدی توسی" چهره ای روحانی و مابعدالطبیعی ندارد.اصولا ً جز در قسمت اساطیری شاهنامه ،بعد از اسلام ما متن اساطیری به معنای حقیقی کلمه نداریم ، به همین سبب است که سیمرغ تنها با شخصیت و ظرفیت بالقوه تاویل پذیره ای اسطوره ایش که در شاهنامه ظاهر می شود ، به آثار منظوم و منثور عرفانی فارسی راه می یابد و از طریق شخصیت رمزی خود در عناصر فرهنگ اسلامی جذب می گردد.البته معلوم نیست که دقیقا ً از چه زمانی و به دست چه کسی سیمرغ صبغه ی عرفانی گرفته است.
پس از شاهنامه ی فردوسی کتب دیگری نیز در ادبیات فارسی هست که در آن ها ذکری از سیمرغ و خصوصیاتش آمده است.از جمله ی آن ها کتب و رسالات زیر را می توان بر شمرد:رسالة الطیر ابن سینا ، ترجمه ی رسالة الطیر ابن سینا توسط شهاب الدین سهروردی ، رسالة الطیر احمد غزالی ، روضة الفریقین ابوالرجاء چاچی ، نزهت نامه ی علایی(نخستین دایرة المعارف به زبان فارسی ) ،بحر الفواید (متنی قدیمی از قرن ششم که در قرن چهار و پنج شکل گرفته و در نیمه ی دوم قرن ششم در سرزمین شام تالیف شده است) و از همه مهم تر منطق الطیر عطار.
در منطق الطیر:منطق الطیر عطار داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هد هد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دسته ی خاصی از انسان ها تصویر می شود. سختی های راه باعث می شود مرغان یکی یکی از ادامه ی راه منصرف شوند . در پایان ، سی مرغ به کوه قاف می رسند و در حالتی شهودی در می یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند.اکثر محققان ادبیات ، از جمله" دکتر شفیعی کدکنی" معتقدند که در این داستان ، سیمرغ رمزی از وجود حق تعالی است.سیمرغ رمز آن مفهومی است که نام دارد و نشان ندارد.ادرک انسان نسبت به او ادراکی است "بی چگونه".سیمرغ در ادبیات ما گاهی رمزی از وجود آفتاب که همان ذات حق است ، نیز می شود. ناپیدایی و بی همتا بودن سیمرغ ، دستاویزی است که او را مثالی برای ذات خداوند قرار می دهد.محقق دیگر ادبیات ، "دکتر پورنامداریان" معتقد است که در این داستان ، سیمرغ در حقیقت رمز" جبرئیل " است.چرا که تقریبا ً تمام صفات سیمرغ در وجود جبرئیل جمع است.صورت ظاهری آن ها ( بزرگ پیکری ، شکوه و جمال ، پر و بال ) به هم شباهت دارد.بنا بر آیه ی یک سوره " فاطر " فرشته ها بال دارند. در داستان زال و سیمرغ ، سیمرغ واسطه ی نیروی غیبی است و زال هم سیمایی پیامبر گونه دارد.این ارتباط بی شباهت به ارتباط جبرئیل (فرشته ی وحی) و پیامبران نیست.شبیه داستان پرورش کودک بی پناه توسط سیمرغ در مورد جبرئیل در فرهنگ اسلامی وجود دارد.جبرئیل نگهدارنده ی کودکان بنی اسرائیل است که مادرانشان آن ها را از ترس فرعون در غارها پنهان کرده اند.مشابه عمل التیام بخشی زخم های رستم توسط سیمرغ را ، در فرهنگ اسلامی در واقعه ی شکافتن سینه ی رسول خدا در ارتباط با واقعه ی معراج می بینیم.هم چنان که سیمرغ بر درخت" هروسیپ تخمک" آشیان دارد ، جبرئیل نیز ساکن درخت " سدرة المنتهی "است.
سیمرغ گاهی با مرغان اساطیری دیگر مثل "عنقا" خلط می شود.عنقا از ریشه "عنق" و به معنای " دارنده ی گردن دراز " است. وجه مشترک سیمرغ و عنقا "مرغ بودن " و " افسانه ای بودن " است. در واقع عنقا یک اسطوره ی جاهلی عرب است و سیمرغ یک اسطوره ی ایرانی.شباهت های ذکر شده باعث شده که در ذهن شاعران و نویسندگان این دو مرغ اسطوره ای گاهی به هم مشتبه شوند ، حال آن که درحقیقت دو خاستگاه متفاوت دارند.
پیوست:
1- "سین" در " هفت سین " نوروز هم ، بار معنایی مشابه دارد و می توان از آن تعبیر به "مقدس" کرد.
2- مفسران در تفسیر آیه "ق والقرآن المجید" منظور از "ق" را کوه قاف نیز شمرده اندو در وصف آن نوشته اند که این کوه گرداگرد عالم را فرا گرفته است.عالم را در میان گرفتن ، صفت کوه "هَرَه بِرِزئیتی" اوستایی ،"هربرز" پهلوی و "البرز" فارسی دری است."یاقوت حموی" جغرافی دان معروف هم به صراحت نوشته است که کوه قاف را سابقا ً البرز می خوانده اند.(ارض ملکوت، هانری کربن ، ص 54-55)
منابع:
1- منطق الطیر، عطار نیشابوری، تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن،1383
2-دیدار با سیمرغ ،تقی پورنامداریان ، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ،1374
3- سی مرغ و سیمرغ ،علینقی منزوی ، انتشارات راه مانا ،1379
4-سیمرغ در قلمرو فرهنگ ایران ،علی سلطانی گرد فرامرزی ،انتشارات مبتکران ،1372
5- نقد تطبیقی ادیان و اساطیردر شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی و منطق الطیر عطار ،حمیرا زمردی ، انتشارات زوار ،1382
سلام بر همه دوستان
این وبلاگی که قراره بعد از این بهش سر بزنید ، پر از خالیه ولی جای باحالیه.
سعی دارم گهگداری سرکی به گوشه گوشه ی هنرها بزنم
من کارمو با اندک مطلبی در مورد خویشتن آغاز می کنم:
سلام علیکم
از احوال خویشتن میگذرم وبه نوشتن مطالبی چند در حوالی اوضاع کاریه دارالتبلیغه ی خود مشغول میشویم
به امید اینکه این سیاهی ها موجبات سردردتان را فراهن نکند.
کلام را از آنجا می پرانیم که این حقیر با چندرقاز سرمایه که به 100000ریال زورکی میرسید کارم را با خدمات هنری شروع کردم. بعده چندسال کارکردن وضرر دادن به کار تبلیغات مشغول شدم. اوضاع نا بسامان تبلیغات باشی های شهرمان که مارابه آنواداشت که به هر دری دق الباب کنیم که شایدپیشانی مبارک بر شانس نازنین کوبیده وفرجی حاصل شود ودلاری به چنگ آوریم.ولی این بدان راه کشاندم که از یک حجره هنری به موسسه یا به قول اجنبی ها office سردرآورده مدیر آنجاشویم.از اوضاع اکابر که نگو.دوران کاردانی خویشتن را در شهرکرد یا به قول خودشان دهکردمشغول گشتم.چندسالی که در آن هوای نازنین چند 10 درجه زیر صفری گذشت.از حق نگذریم بعضی وقتها مثلا بهارش بسیار حال میداد. بعد آن راهی پایتخت شدم.عجب خراب شده ایست،اما مجالی بود برای محک خود،اوایل شبهادر هتل های چندین ستاره ی میدان شوش سپری کردم خدانصیب کافر نکند.عجب خوفناک بود.ولی بخت با مایارشدودوستان مرا در دولتسرای 8متری خود پذیراشدند.کلبه ای کوچک اما باصفا.از وسعتش همان بس که اگر پادراز میکردیم از مچ پا در حمام بود.آخر دراین طهران خراب شده سوراخ موش قیمت خون آدمی بود.یکی نیست بگه آدمی را آدمیت لازم است.خلاصه لیسانسی گرفتیمو گهگاهی هنگام آب خوردن از کوزه بکارمان می آید.از وراجی که بگذرم اوضاع دارالتبلیغه روز به روز بهتر وبهتر میشود(خدای را شکر).فی الحال نیز مشغول بستن بند پوتین هستم تا بلکه آماده شویمو ودر خشم شب های دوران آموزشی شرکت کنم.خدا می داند کجای این دیار مرا بفرستند.توکل به خدا دفتر را به پستخانه می سپارم.
ولی سیمرغ صدای جالبی دارد.کم کم خواهید شنید.یاحق.بای